جمعی از اعضاء کانون توحید مسجد فاطمه زهرا سلام الله علیها قزوین

۹ مطلب با موضوع «محمد رضا مهدوی» ثبت شده است

شرح روزگار؛ دیروز، امروز، فردا

قصه ما، غصه‌ی خودباختگی ست...
این متن، جواب انتقادات و نظرات دوستان به مطلب دیروز، امروز، فردا می باشد.

محمدرضا مهدوی

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲

دیروز، امروز، فردا

از نخستین تحفه های غربی‌ برای ما "سماور" بود.

آن روز آن قدر در پذیرشش عجله داشتیم که حوصله نکردیم حداقل یک بار اسمش را دقیق و شمرده شمرده بخوانیم تا بفهمیم که سماور در حقیقت سم آور است که غربی‌ها سر هم اش کرده‌اند و به خورد ما داده‌اند.

محمد رضا مهدوی

۲۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۲

از کامران تا سید مرتضی

بسم رب المحبوب 

سال ۱۳۵۷ وقتی انقلاب اسلامی ایران آخرین روز های مبارزه اش علیه نظام شاهنشاهی را سپری می کرد، انقلاب دیگری نیز به وقوع پیوست. اعلامیه ای از رهبری نهضت، به دست کامران، دانشجوی رشته معماری دانشگاه تهران، افتاد. 

محمدرضا مهدوی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

به بهانه حضرت امام هادی (ع)

در عین حال که آسان است ... و در حالی که از هر چیز آرامش بخش تر است
اما
اما نمیدانم چرا نمیتوانم آغازش کنم.
فکر میکنم برای این باشد که دلم آنقدر که با شما صادق است با من نیست
برای صحبت با من، مِن و مِن اش میگیرد
اما شما
فرق میکنید

محمدرضا مهدوی

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

یک برادرانه ی نسبتاً آرام

دیگر زمانه ای که عکس رخ یارشان را در پیاله می دیدند به سر آمده. این ظرف های تفلن امروزی، خیلی زور بزنند، بتوانند یک ته دیگِ طلایی، سر نهار به آدم بدهند. جانم به خدمتت عارض شود که خیلی وقت است، جانِ این زبان بسته ها را گرفته اند. از بعد اینکه آن سیب افتاد روی کله ی آن از خدا بی خبر و او هم به سرش زد تا فیزیک را متحول کند، ما فقط با مرده ها سر و کار داریم...

محمد رضا مهدوی

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱

سرت را بالا بگیر برادر

-  می شنوی چه می گوید فرات ؟

چشم هایش را باز می کند . پدر پشت سرش ایستاده است. 

نسیم ساحل، آرامش نیزار، آواز مرغ های دریایی همراه با زیر صدای قورباغه ها چند لحظه ای چشمانش را بسته نگه داشته بودند...

محمد رضا مهدوی

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

قلم درد

و قلم 

همان 

نی تراش خورده 

بود

 

همان 

انیس انسان مبهوت


همان 

رفیق معهود


از بعدِ قصه ی هبوط.

محمد رضا مهدوی

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱

شوق نوشتن

زیر نور چراغ مطالعه ، خیره به نور چراغ اسمان ، موهایی باز و بازی های زلف و باد ؛ انگار حس نویسندگی را قلقلک می دهند .
لابه لای خاطرات پدر ، در پس کوچه های شیطنت های برادر ، و در اغوش گرم عروسک خواهر ، جایی شاید در همین حوالی ، احساس من به نظاره نشسته و مرا سوق می دهد به سمت کاغذهایم.

محمدرضا مهدوی

۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۳

قلم نامه

و قلم همان نی تراش خورده است و عجب حکایتی ست این نی که گاه با نغمه ی حکایتش از جدایی دل شکایت می کند و گاه با رقص بر کاغذش از پریشانی عقل. داستان رقص او بر صفحه ی کاغذ با قصه ی "اهبطوا" شروع شد. عقل اندیشه ساز زد و او رقصید تا کتاب ها که شاهدانبزم بودند سینه به سینه نغمه های عقل را نسل به نسل منتقل کنند.

محمدرضا مهدوی

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰