بسم الله

این متن چیزی برای ارائه ندارد... چند خط شطحیات است و با خواندنش وقتتان تلف می شود... نویسنده اش هم مسئولیتش را قبول نمی کند...

یکشنبه  27/11/1398

لیاقتی که در کار نیست؛ قطعا همه اش لطف است، همه اش. گفتم: «من لیاقتی ندارم، خودتان بفرمایید که چه کنم.» دلِ خوشی از عید نوروز های این چند سال نداشتم. هرچند آن روز ها، آیینه ی منِ واقعی ام بود. بگذریم؛ گفتم: «من امسال را می خواهم به شما بسپرم. خودتان تصمیم بگیرید چه کنم و خودتان هم در موفقیتش کمکم کنید.» ثبت نام اردو را زدم. آن طرف خط هم به محمد گفتم که برای انجام کارهای کانون کمکش می کنم.

شنبه  3/12/1398

ساعت 8 شب است و حالا زمزمه تعطیلی دانشگاه ها به خاطر شیوع ویروس کرونا پیچیده. همه خوشحالی ای توامان با اندکی ناراحتی دارند. البته جو شادی غالب است. نمی دانم شادی ما برای چیست. واقعا اینقدر تعطیلی دانشگاه خوشحال کننده است؟

 من هم شادم و با بچه ها دور هم هستیم. ساعت ۱۲ است به گوشی نگاهی می کنم و می بینم پیامکی برایم آمده. شما در قرعه کشی انتخاب شدید. حالا خوشحالیم به کلی عوض شده. در پیامک نوشته سفر هنوز قطعی نیست. اما باز هم خوشحالم. در جواب اسمم را مجددا می نویسم و زیرش چند کلمه: «ان شاء الله می آیم»

یک شنبه 14/12/1398

ساعت حدودا ۱۲ ونیم نیمه شب است. پیام می دهم به برادرم و ماجرا را می گویم. خوشحال می شود و می گوید به بابا هم می گوید. به دوستی پیام میدهم: «بیداری؟ بیا تا صحبت کنیم.» مقدمه چینی می کنم و قضیه را تعریف می کنم. از نوروزهای بی ثمر و این که به خودش کار را سپرده ام و فعلا که تا اینجا قرار بر نماندن است. حلالیت می خواهم که کارهایی که در عید قرار است انجام دهم احتمالا زمانش تغیر می کند و یا کس دیگری آن را انجام خواهد داد. می گوید:« هرچی صلاح است.» نمی دانم ته دلش به رفتنم راضی است یا نه؟ نمی دانم و دوست ندارم بدانم! نمی خواهم به چیز دیگری فکر کنم.  به خود خودش برنامه را سپرده ام. من چه کاره ام!

یک شنبه 4/12/1398 ظهر

          دارم از تهران بر می گردم. بچه ها حتی تا عید خداحافظی کردند. نمی دانم کرونا را خیلی جدی گرفتیه ایم یا نه؟! در خوابگاه سوالاتی از بچه ها در مورد اردو پرسیدم. تجربه هایشان را گرفتم. ازم پرسیدن نامت در آمده؟ راستش خجالت کشیدم بگویم. ترسیدم یک وقت آهی بلند شود.

سوار اتوبوس می شوم. فکر و خیال بر سرم ریخته. اولش این که سفر اگر لغو شود چه؟ جوابش واضح است پس وظیفه چیز دیگری است. دوم اینکه نکند کرونا کل قضایا را خراب کند.باز هم مهم نیست. جوابش واضح است. خیالات را دور می ریزم. دلم می خواهد یک پیامک دیگر برای آن شماره بفرستم تا خیالم از باب رفتن راحت شود.

دوشنبه  5/12/1398

صبح جزئیات سفر اعلام شد. و پیام دیگری نیز ایضا منتشر شده بود که هیچ چیزی مانع این سفر نخواهد شد جز اتفاقات مهم کشوری و سفر به قوت باقی است به شایعات توجه نکنید. همین قوت قلبی بود برای پیگیری جدی تر.

ثبت نام امور مربوط به خروج از کشور را انجام دادم و سوالی داشتم به شماره تلفنی که داده بودن پیام دادم. پیام حتی دیلیویری هم نشد. در بله سوالاتم را فرستادم. اما باز هم خبری نشد. خواستم از یکی از دوستان سوال کنم. در حال مقدمه چینی بودم که گفت فعلا رفت و آمد ایران و عراق دو طرفه قطعه و سفر ها ملغاست. ته دلم خالی شد. اما بازهم امید دارم.

دوشنبه  5/12/1398 شب

امروز سرار بیم و امید بود. اولین امید آنجا بود که پیام واریز پول را در کانال گذاشته بودند. بعد کم کم تلویزیون شرایط را مساعد تر نشان داد. اما باز هم اخبار غیر رسمی و صحبت های مردم حاکی از بد بودن اوضاع بود. مثل اینکه کرونا می خواهد بیاید زندگی را بهم بریزد.

امشب اما شب اول ماه رجب است شبی که درهای آسمان باز می شود و رحمت خدا برما نازل می شود. اما راستش در های حرم امیرالمومنین را امشب بستند. این کرونای لعنتی اسیرمان کرده. هزینه رفتن هم جور شد می ماند اینکه یار که را خواهد میلش به که باشد.

سه شنبه 6/12/1398

          بیشتر از ۳۰ ساعت است که یک ضرب باران می بارد. باران رحمت رجب است. بگذار همین طور پیوسته ببارد شاید این باران دلم شکست و بارانی کرد. دولت دارد نوید می دهد که از شنبه همه چیز مثل معمول خواهد شد؛ کرونا طبش خواهد خوابید. مسئول اردو می گوید با قدرت اردویمان سرجایش هست و در تلاشیم تا انجام شود. بیشتر از ۳۰ ساعت است که باران یک ضرب می بارد. باران همیشه رحمت بوده. کاش مرا بشورد این باران. کرونا چیست؟ دولت کیست؟ خدا بالاتر دارد همه چیز را اداره می کند؛ بخواهد ما را می برد نخواهد هم...        

چهارشنبه 7/12/1398

نیمه های شب است... خواب به چشمان نمی آید. پنجره را باز می کنم. دستم را بیرون می آورم. باران شدید است. تیر چراغ برق کوچه سوسو می زند و دائما قطع و وصل می شود. بیم و امید پمپاژ می شود در قلبم. دستانم خیس خیس شده اند... رحمت است که دارد می بارد...

 

پ.ن: زمان متن ها واقعی است

پ.ن2: خود سانسوری متن خیلی بالاست

پ.ن3: جهت رفاه اعصاب عزیزان باقی شب های متن نوشته نشده

پ.ن4: به شدت محتاج دعا هستم

محمدحسین سیمیار